
باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد
بابا که رفت دختر خود را بغل کند
بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد
صف بسته بود جمع ملائک در انتظار
پرده کنار رفت و تماشا شروع شد
کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد
جشن و سرور عالم بالا شروع شد
چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن
لبخندهای ام ابیها شروع شد
***
تا سالها برای پدر، مادری کند
همراه او بماند و پیغمبری کند
تا عشق را نفس بکشد در هوای او
بابا برای او شود و او برای او
هی دور او بچرخد و پروانه ای شود
دستش برای موی پدر شانه ای شود
خیره شود به صورت او تا به ماه خود-
بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود
تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش
آئینه ای مقابل شکل و شمایلش
تا سالها همین بشود ماجرای او:
بابا برای او شود و او برای او
***
بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد
خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
یخ بست قلب عالم و گرما تمام شد
آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
آئین مهربانی دنیا تمام شد
تنها بهانه بود برای وجود او
راهی شد و بهانه ی زهرا.س تمام شد
***
این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!
مشعل گرفته است که آتش به پا کند
یا با طناب دست شما را جدا کند
شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!
یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
نامش نیفتد از دهنت تا به انتها
یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
یعنی به او نشان بده تنها نمانده است
***
اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!
تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!
اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!
آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!
دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها
بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!
این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!
هی دست مشت کرده به دیوار می زند
***
حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت
روزی که از صدای غمت شهر خسته شد
روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد
روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت
روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت
ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود
ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود
***
توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد
خون گریه های عالم بالا شروع شد...
**حسن اسحاقی**

شمـع وجود فاطمـه س سوسو گرفتـه است
شب با سکوت بغض علی ع خو گرفته است
آتـش گـرفت جـان علی ع با شرار آه
وقتی که از ولی خدا رو گرفته است
در دست ناتوان خودش بعد ماجرا
این بار چندم است که جارو گرفته است
قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش
یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است
حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها
عطر و مشام از گل شب بو گرفته است
بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین
کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است
***
مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت
سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

دعــا کـنـیـد رسـد آن زمــان کـه یـار بـیاید
خـزان بـاغ جهــان را ز نـو، بـهار بـیاید
دعــا کـنـیـد، دعـــایی کـه آفتاب درخشان
بـه سرپـرستــی گلـهای روزگار بـیاید
زند به گُرده شب زخم، گام تـوسن عزمش
چو از فراز زمان، مهر شب شکار بیاید
هــزار اخـتـر تـابنـده در سپهـر دو دستش
هــزار مهــر منیرش به کولهبار، بیاید
قـیـامـتـی کند از قـامتش، بیا که تو گویی
مـعـاد رویـِش انـسـان دریـن دیار بیاید
دمـد بـه گلشن گیتی، بلوغ صبح رهایی
بـهار خنـده زنـد، گل به شاخسار بیاید
اگـر زمـوج پـرآشوب عـشـق، نـوح زمانه
به ساحلی که مرا باشد، انتظار، بیاید
هـزار اختر نور از فلک ز شوق و ز شادی
بـرا دیـــدن آن یــار گـلـــعـــزار بیاید
جمــال را بـنـمـایــد اگـر ز پـرده غـیـبـت
قــرار بــــر دل یـــاران بــیقـــرار بیاید
کتاب عشق گشایید و «ان یکاد» بخوانید
دعــا کنــیـد کـه آن یـار غمگسار بیاید

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار
آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است
با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

اگرچه گریه نمودم دو ماه با غمتان
مرا ببخش نمردم پس از محرمتان
لباس مشکی من یادگاری زهراست
چگونه دل کنم از آن؟ چگونه از غم تان؟
بگیر امانتی ات را خودت نگه دارش
که چند وقت دگر میشویم محرمتان
برای سال دگر نه برای فاطمیه
برای روضه مادر برای ماتمتان
دلم بگیر که محکم ترش گره بزنی
به لطف فاطمه بر ریشه های پرچم تان
هزار شکر که از لطف پنجره فولاد
میان حلقه ماتم شدیم هم دمتان
بیا دوباره بخوان روضه های یابن شبیب
که من دوباره بسوزم دوباره با دمتان
چه شام ها که زدی سر به گریه ام اما...
مرا ببخش نمردم به پای مقدمتان

از خیمه عزای شما دل نمی کنیم
از روضه سری که جدا... دل نمی کنیم
تقدیر شیعه گرچه شهادت نوشته اند
از داغ سیدالشهداء دل نمی کنیم
از علقمه، عَلَم، وَ دو دست قَلَم، وَ مشک
آن لب که گفت ادرِک اخاء دل نمی کنیم
از پیکر رشید جوانی که بازگشت
تنها به اتکای عبا ! دل نمی کنیم
از لحظه ای که تیر رسید و گلوی طفل...
واللّعنُ دائماً ابدا ... دل نمی کنیم
از حال خواهری ... چه بگویم، کدام حال ؟!
از بغض در حجاب حیا، دل نمی کنیم
آن ها که ساکتند همه شان خوب واقفند
از گوش و گوشواره چرا دل نمی کنیم!
باز این چه شورش است ... بخوان نوحه خوان، بخوان
از هرچه نوحه، هرچه عزا دل نمی کنیم
تا صبح روز وعده که فردای دیگریست
نه! از غروب کرب و بلا دل نمی کنیم
السلام علی قلب زینب الصبور

اگرچه در سفر شام رنج و صدمه کشیدم
هزار شکر شها ماندم و مزار تو دیدم
چگونه شرح دهم نازنین برادر زینب.س
تو خود گواه منی کاندرین سفر چه کشیدم
به زیر نیزه و شمشیر و سنگ و خنجر و پیکان
چو یافتم بدنت مرگ خویشتن طلبیدم
شب و خرابه و آه یتیم و غربت و ظلمت
چنان نمود که دل از حیات خویش بریدم
ازان زمان که تو گفتی ز تشنگی جگرم سوخت
من آب سرد و گوارا بدون غم ، نچشیدم
گمان مدار که دیگر زیاد زنده بمانم
گواه قامت خمگشته است و موی سپیدم