سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
تاریخ : شنبه 93/6/1 | 6:36 عصر | نویسنده : ...

گفتم که بی قرار تو باشم ولی نشد

گفتم که بی قرار تو باشم ولی نشد

تنها در انتظار تو باشم ولی نشد

گفتم به دل که جلب رضایت کند نکرد

گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد

گفتم میان جذر و مد اشک و آه شب

در گردش مدار تو باشم ولی نشد

گفتم که می رسی تو و من هم دعا کنم

در دولت تو یار تو باشم ولی نشد

گفتم که تا اجل نرسیده ست لحظه ای

در خیمه ات کنار تو باشم ولی نشد

گفتم که خاک پای تو را تاج سر کنم

چون خاک رهگذر تو باشم ولی نشد

گفتم به قدر آه دل دلشکستگان

در عهد و روزگار تو باشم ولی نشد

گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت

مانند مهزیار تو باشم ولی نشد...




تاریخ : یکشنبه 91/8/21 | 4:29 عصر | نویسنده : ...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام

وقتی تمام صاعقه ها را جنون گرفت

طوفان وزید و قافیه ها بوی خون گرفت

تا گفتم السلام علیکم شروع شد

قلب قلم تپید و تلاطم شروع شد

آغاز روضه بود به نام خدا؛ حسین

شاعر نوشت اول این روضه؛ یا حسین

خون جای اشک بر ترک گونه ها نشست

نام تو بر لب آمد و کوه از کمر شکست

نام تو بر لب آمد و صحرا ز شرم سوخت

مرغ هوا و ماهی دریا ز شرم سوخت

نام تو بر لب آمد و کار از جنون گذشت

نام تو بر لب آمد و بغض زمین شکُفت

نام تو بر لب آمد و شاعر به گریه گفت:

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است"

آمد ندا ز عرش که ماه محرّم است

ماه محرّم آمد و نبض زمان گرفت

قرآن بخوان به نیزه ی غم آیه ی شگفت

قرآن بخوان که صوت تو از حنجر خداست

"زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست"

قرآن بخوان، جواب تو سنگ است پشت سنگ

قرآن بخوان دلم به هوایت شده است تنگ

قرآن بخوان به نیزه نگاهت سرودنی است

قران بخوان که سوز صدایت ستودنی است

بر نیزه ها نگاه تو لبریز آفتاب

قرآن بخوان به لحن عطش زیر آفتاب

***

بر نیزه ها عزیز دلم پیر می شوی

آیینه می وزد، وَ تو تکثیر می شوی

از سمت و سوی مشرق دل های بی قرار

روزی هزار مرتبه تفسیر می شوی

***

ای آشنای گمشده در اوج زخم ها

ای نخل دست و پا زده در موج زخم ها

امشب به خط نستعلیقت کشیده ام

با زخم های سرخ و عمیقت کشیده ام

در باور زمین شده ای یکّه تازتر

بر نیزه می شود سر تو سرفرازتر

دارند می برند به کابوس زخم هات

آنان که آمدند به پابوس زخم هات

پس حق بده که شاعر خسته چنین کشد

یک آسمان ستاره ی خون بر زمین کشد

داغ تو ماه را به زمین هم کشیده است

خورشید و ماه را چه کس این گونه دیده است؟

***

خورشید و ماه با غم جانکاه می روند

شانه به شانه بر سر نی راه می روند

 

شاعر : حسین سنگری

 




تاریخ : جمعه 91/4/23 | 7:20 صبح | نویسنده : ...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا بسلامت دارش

   اگر چه روز من و روزگار می گذرد

   دلم خوش است که با یاد یار می گذرد

   چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است

   قطار عمر که در انتظار می گذرد

   کسی که آمدنی بود و هست، می آید

   بدین امید، زمستان، بهار، می گذرد

   نشسته ایم به راهی که از بهشت امید

   نسیم رحمت پروردگار می گذرد

   به شوق زنده شدن، عاشقانه می میرم

   دو باره زیستنم زین قرار می گذرد

   همان حکایت خضر است و چشمه ظلمات

   شبی که از بَرِ شب زنده دار می گذرد

   شبت همیشه شب قدر باد و، روزت خوش

   که با تو روز من و روزگار می گذرد




تاریخ : جمعه 91/3/5 | 6:58 عصر | نویسنده : ...

السلام علیک یا مظلوم یا امام علی النقی الهادی علیه السلام 

     جانم فدای حضرت هادی .ع

امام هادی علیه السلام:

خداوند دنیا را سراى‌ امتحان‌ و آزمایش‌ ساخته‌ و آخرت‌ را سراى‌ رسیدگى‌ قرار داده‌ است‌ ، و بلاى‌ دنیا را وسیله‌ ثواب‌ آخرت‌ ، و ثواب‌ آخرت‌ را عوض‌ بلاى‌ دنیا قرار داده‌ است‌.      

                                       (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 512)




تاریخ : دوشنبه 91/3/1 | 5:30 عصر | نویسنده : ...

سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهرعزیز گرامی باد

        نام تو روی مرز زمان ایستاده است   درشرق نقشه های جهان ایستاده است

خرمشهر، شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد,داغ شهادت.

عجب از این عقل واژگونه که ما را در جستجوی شهدا به قبرستانها می کشاند.

عجب از این چشم های کور و گوش های کر که شهر آسمانی خرمشهر را نمی بینند و زمزمه ارواح جاویدان را نمی شنوند.

شور زندگی یک بار دیگر مردمان را به خرمشهر کشانده است.

شاید آنان در نیابند اما شهر در پناه شهداست و این حقیقت را بر لوح محفوظ آب نگاشته اند.

***

«فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است. خرمشهر شهر لاله‌های خونین است. خرمشهر را خدا آزاد کرد.» "امام خمینی ره"




تاریخ : شنبه 91/2/23 | 3:54 عصر | نویسنده : ...

انا اعطیناک الکوثر

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد

تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد


بابا که رفت دختر خود را بغل کند

بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد

 

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار

پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

 

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد

جشن و سرور عالم بالا شروع شد

 

چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن

لبخندهای ام ابیها شروع شد

***

تا سالها برای پدر، مادری کند

همراه او بماند و پیغمبری کند

 

تا عشق را نفس بکشد در هوای او

بابا برای او شود و او برای او

 

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود

دستش برای موی پدر شانه ای شود

 

خیره شود به صورت او تا به ماه خود-

بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

 

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش

آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

 

تا سالها همین بشود ماجرای او:

بابا برای او شود و او برای او

***

بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد

احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

 

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت

یخ بست قلب عالم و گرما تمام شد

 

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد

آئین مهربانی دنیا تمام شد

 

تنها بهانه بود برای وجود او

راهی شد و بهانه ی زهرا.س  تمام شد

***

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در

باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!

 

مشعل گرفته است که آتش به پا کند

یا با طناب دست شما را جدا کند

 

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...

از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

 

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها

نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

 

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است

یعنی به او نشان بده تنها نمانده است

***

اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!

تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

 

اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!

آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

 

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها

بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

 

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!

هی دست مشت کرده به دیوار می زند

***

حق دارد او که طاقت این روز را نداشت

روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت

 

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد

روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد

 

روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت

روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

 

ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود

ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود

***

توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد

خون گریه های عالم بالا شروع شد...

**حسن اسحاقی**




تاریخ : یکشنبه 91/1/13 | 8:6 عصر | نویسنده : ...

صلی الله علیک یا فاطمة الزهراء لعن الله قاتلیک و ظالمیک

شمـع وجود فاطمـه س سوسو گرفتـه است

شب با سکوت بغض علی ع  خو گرفته است

آتـش گـرفت جـان علی ع  با شرار آه

وقتی که از ولی خدا رو گرفته است

در دست ناتوان خودش بعد ماجرا

این بار چندم است که جارو گرفته است

قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش

یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است

حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها

عطر و مشام از گل شب بو گرفته است

بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین

کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است

***

مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت

سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است






  • پنجه آفتاب
  • شرم
  • ضایعات